پلوتارخ ( مترجم : كسروى )

357

ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )

خود در نتيجه اين سخنان او بود كه مردم به صدد آمدند كس ديگرى را به جاى لوكولوس بفرستند و نيز رأى دادند كه سپاهيان زيردست او بيش از اين در سر كار نباشند و آزاد گردند . گذشته از اين گفتگوها و بدگمانيها آنچه بيش از همه مايه به هم خوردن كار لوكولوس شد برادر زن او پوبليوس كلوديوس « 1 » بود كه خود مرد بدكاره و بيباكى بود و در سپاه لوكولوس يكى از كاركنان لشكر بود ولى چندان پايگاه والايى نداشت . خواهر او زن لوكولوس هم زن بدكردار و بدخويى بود و پاره تهمتها درباره او با برادرش شهرت داشت . پوبليوس چون پايگاهى را كه در سپاه انتظار داشت لوكولوس به او نمىداد از اين جهت به كارشكنى كوشيده با دسته‌هاى فيمبرى از سپاه رابطه انداخته با زبان نرم و چاپلوسانه كه عادت او بود آنان را به شوريدن و سركشيدن برمىانگيخت . اينان آن دسته سپاهيان فيمبرياس « 2 » بودند كه آنان را به كشتن كونسول فلاكوس « 3 » برانگيخت و اين پوبليوس را سر كرده آنان ساخت . از آن جهت اكنون هم گوش به گفته‌هاى او داده فريب او را مىخوردند و او را هوادار و غمخوار خود مىناميدند . سخنانى كه وى به آنان گفته به نافرمانيشان برمىانگيخت بدينسان بود : آيا اين جنگها نبايد به پايان برسد ؟ آيا بايد سپاهيان با همه مردمان بجنگند و همه گيتى را با پايهاى خود درنوردند و مزدى كه در برابر اين رنجهاى خود بردارند آن باشد كه پاسبانى شتران پربار و گردونه‌هاى انباشته از زر و ظرفهاى گرانبهاى لوكولوس را بكنند . در حالى كه سپاهيان پومپيوس هميشه در شهرها نشيمن دارند و در خانهاى خود نزد زنان و فرزندانشان زيست مىنمايند و در سفر هم در سرزمينهاى سبز و خرم رخت مىاندازند و اين آسايش و خوشى را آنان نه در برابر شكستن لشكرهاى مثرادات و تيكران و گشادن شهرهاى پادشاهى آسيا در مىيابند بلكه در برابر آن كه در اسپانيا مشتى گناهكاران دور رانده شده را زير فرمان آورده‌اند يا در ايتاليا با غلامان پناهنده به آنجا جنگ كرده‌اند . اگر هم بايد ما هميشه در جنگ و تلاش باشيم بارى اندكى از تن و جان خود را براى كار

--> ( 1 ) . Fublius Clodius ( 2 ) . Fimbrias ( 3 ) . Flacus فلاكوس با دسته‌اى از سپاهيان روم به همراهى فيمبرياس به آسياى كوچك آمد كه با مثرادات جنگ كند . فيمبرياس به دستيارى دسته‌اى از سپاهيان او را كشته خويشتن سردار سپاه گرديد و بر شهر معروف اليوم دست يافته در آنجا استوار نشست تا هنگامى كه سولا به آسيا آمده او را از آنجا بيرون راند . در اينجا اشاره به آن داستان مىنمايد .